يک داستان واقعي!!!
اين داستان کاملا واقعي و با کمترين اغراق و بدون تخیل نوشته شده است
حال و هواي امروز و دیشب تهران من رو ياد خاطره چند ماه پيش انداخت که قبلا برا تعدای از دوستان تعریف کردم و برا کسانی هم که تعریف نکردم این پست رو نوشتم!
امتحانات آخر ترمه ترم آخر، مصادف با ايام انتخابات بود من هم براي درس خوندن و فرار از تلويزيون و ماهواره پارک محلمان را انتخاب کرده بودم. سابقه نداشت که در ايام غير تعطيل آنهم ساعت 9 صبح به اين پارک رفته باشم
ضلع شمالي پارک چشم انداز زيبائي داشت اما ديدن زيبائي يک دختر 24 -25 ساله که اطرافش رو چند جوون گرفته بودند و دختر در حاليکه سيگاري را با ولع دود ميکرد با چهره اي آرايش کرده و دکمه هاي باز مانتو مشغول خنده و دعوا !!!بود توجهم رو جلب کرد
دختر با لحن لاتي ميگفت:نه په!فک کردي من گاگولم شاسکولا!!!ارواح عمه تون گفتيد اسکولم ميکنيد و اول ميگيد چهار نفريد اما به جاش که رسيد میشید 6 نفر!!!با اينکه به همه تون حال دادم و گفتيد بچه مدرسه اي هستيد تخيفف هم دادم اما منو دودره کردید. حالا بازم اومديد...
در اين بين دختره چشمش به من افتاد که کتاب در دست به چشاش خيره شده بودم و با لحن جدي بهم گفت:چيه عمو؟؟آدم نديدي؟بفرما محفل بي رياست... اگه چيزي لازم داري بگو خجالت نکش جون داداش!!!
در حاليکه اون به همراه بقيه پسرها داشتند بلند بلند ميخنديدند لعنت به شيطون فرستادم و به ضلع غربي پارک رفتم .اين بار مردي حدود 39-40 ساله با يک تي شرت جيغ قرمز در حاليکه عينک دودي مارک داري به چشم و هندزفري به گوش داشت بطور ريتميک کله اش رو تکون ميداد.روحيه و نشاط اين مرد برايم جالب بود تا زمانيکه به درون خانه کارتوني که در لاي درختها ساخته بود رفت و با گربه هاي ولگرد پارک دمخور شده بود!!!
باورم نميشد مردي با آن ظاهر آراسته و خوش تيپ در تنهائي خودش کارتون خواب باشه.اونقدر برام تعجب آور بود که تمرکزم رو بهم زد و مجبور شدم به ضلع شرقي پارک برم. جائي که چند پيرمرد بازنشسته بر روي نيمکتي مشغول بحث و جدل بودند!!!
ميخواستم درس بخونم اما اونقدر از بليط اتوبوس 2 زار،گوشت کيلوئي 5 تومن و جاده سازي رضا شاه و آدم شناسي شاه و مديريت هويدا ...!!!شنيدم که ديگه حوصله ام سر رفت
به ضلع جنوبي پارک برگشتم مردي حدود 50 ساله که خط و زخم چاقو روي گونه هاش نشسته بود و خالکوبي هاي عجيب و غريب بر روي دستانش ديده ميشد چند جوون 15 يا 16 ساله رو دور خودش جمع کرده بود اون جوونها از دست آقا بهروز _اونا صداش ميکردند_آب ميخوردند!!!و از دست سخاوتمندش سيگار ميگرفتند و يک به يک پک ميزدند و ميدادند به دست بغل دستيشان...
نگاه هاي مبهوت من کافي بود که آقا بهروز هم رو به من بگه:چي عمو؟آدم نديدي؟بفرما محفل بي رياست اگه چيزي لازم داري بگو خجالت نکش جون داداش!!!
در حاليکه اون به همراه بقيه پسرها داشتند بلند بلند ميخنديدند اعطاي درس خوندن رو به لقاش بخشيدم و به خانه برگشتم.تلويزيون روشن بود گوينده ميگفت:اغتشاشگران با حضور در خيابانهاي باعث مزاحمت مردم شده اند. سردار ... گفت:طبق آمار و ارقام جرم و جنايت نسبت به سال قبل کاهش يافته است. رفيق ديگري ميگفت: در آمريکا معلمي انگشت دانش آموزي را گاز گرفت. يکي ديگه ميگفت:آنها از ما مديريت جهاني رو مطالبه کرده اند يکي ديگه ميگفت....
تذکر لازم:سراغ اين پارک را در محله هاي جرم خيز تهران نگيريد!!!
وانت نوشته ترقه اي: اگر بر روي آب روي خسي باشي واگر به هوا پري مگسي باشي پس دل بدست آر تا كسي باشي
کلام ترقه ای:در مملکتي که فقط دولت حق حرف زدن دارد هيچ حرفي را باور نکنيد (دکتر شريعتي)
ایضا: اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است .(اپیکتت)
ديالوگ فيلم ترقه اي: خانه سبز(زنده ياد مسعود رسام)-تيتراژ پاياني: سبز سبزم ریشه دارم /من درختی استوارم/سبز سبزم ریشه دارم / در زمستان هم بهارم / شور و عشق و شادیم را / از خدایم هدیه دارم / هرچه هستم، هرکه باشم / چشمهام، پاکم، زلالم
لینک ترقه ای: عکسي از تشيع پيکر دوست خوبم مسعود رسام

