تبليغاتX
ترقه

ترقه

درد من حصار بركه نيست!درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نمي‌كند.

يک داستان واقعي!!!

اين داستان کاملا واقعي و با کمترين اغراق و بدون تخیل نوشته شده است

حال و هواي امروز و دیشب تهران  من رو ياد خاطره چند ماه پيش انداخت که قبلا برا تعدای از دوستان تعریف کردم و برا کسانی هم که تعریف نکردم   این پست رو نوشتم!

 امتحانات آخر ترمه ترم آخر، مصادف با ايام انتخابات بود من هم  براي درس خوندن و  فرار از تلويزيون و ماهواره پارک محلمان را انتخاب کرده بودم. سابقه نداشت که در ايام غير تعطيل آنهم ساعت 9 صبح به اين پارک رفته باشم

ضلع شمالي پارک چشم انداز زيبائي داشت اما ديدن زيبائي يک دختر 24 -25 ساله که اطرافش رو چند جوون گرفته بودند و دختر در حاليکه سيگاري را با ولع دود ميکرد با چهره اي آرايش کرده و دکمه هاي باز مانتو مشغول خنده و دعوا !!!بود  توجهم رو جلب کرد

دختر با لحن لاتي ميگفت:نه په!فک کردي من گاگولم شاسکولا!!!ارواح عمه تون گفتيد اسکولم ميکنيد و اول ميگيد چهار نفريد اما به جاش که رسيد میشید 6 نفر!!!با اينکه به همه تون حال دادم و گفتيد بچه مدرسه اي هستيد تخيفف هم دادم اما منو دودره کردید. حالا بازم اومديد...

در اين بين دختره چشمش به من افتاد که کتاب در دست به چشاش خيره شده بودم و با لحن جدي بهم گفت:چيه عمو؟؟آدم نديدي؟بفرما محفل بي رياست... اگه چيزي لازم داري بگو خجالت نکش جون داداش!!!

در حاليکه اون به همراه بقيه پسرها داشتند بلند بلند ميخنديدند لعنت به شيطون فرستادم و به ضلع غربي پارک رفتم .اين بار مردي حدود 39-40 ساله با يک تي شرت جيغ قرمز در حاليکه عينک دودي مارک داري به چشم  و هندزفري به گوش داشت بطور ريتميک کله اش رو تکون ميداد.روحيه و نشاط اين مرد برايم جالب بود تا زمانيکه  به درون خانه کارتوني که در لاي درختها ساخته بود رفت و با گربه هاي ولگرد پارک دمخور شده بود!!!

باورم نميشد مردي با آن ظاهر آراسته  و خوش تيپ در تنهائي خودش کارتون خواب باشه.اونقدر برام تعجب آور بود که تمرکزم رو بهم زد و مجبور شدم به ضلع شرقي پارک برم. جائي که چند پيرمرد بازنشسته بر روي نيمکتي مشغول بحث و جدل بودند!!!

ميخواستم درس بخونم اما اونقدر از بليط اتوبوس 2 زار،گوشت کيلوئي 5 تومن و جاده سازي رضا شاه و آدم شناسي شاه و مديريت هويدا ...!!!شنيدم که ديگه حوصله ام سر رفت

به ضلع جنوبي پارک برگشتم مردي حدود 50 ساله که خط و زخم چاقو روي گونه هاش نشسته بود و خالکوبي هاي عجيب و غريب بر روي دستانش ديده ميشد چند جوون 15 يا 16 ساله رو دور خودش جمع کرده بود اون جوونها از دست آقا بهروز _اونا صداش ميکردند_آب ميخوردند!!!و از دست سخاوتمندش سيگار ميگرفتند و يک به يک پک ميزدند و ميدادند به دست بغل دستيشان...

نگاه هاي مبهوت من کافي بود که آقا بهروز هم رو به من بگه:چي عمو؟آدم نديدي؟بفرما محفل بي رياست اگه چيزي لازم داري بگو خجالت نکش جون داداش!!!

در حاليکه اون به همراه بقيه پسرها داشتند بلند بلند ميخنديدند اعطاي درس خوندن رو به لقاش بخشيدم و به خانه برگشتم.تلويزيون روشن بود گوينده ميگفت:اغتشاشگران با حضور در خيابانهاي باعث مزاحمت مردم شده اند. سردار ... گفت:طبق آمار و ارقام جرم و جنايت نسبت به سال قبل کاهش يافته است. رفيق ديگري ميگفت: در آمريکا معلمي انگشت دانش آموزي را گاز گرفت. يکي ديگه ميگفت:آنها از ما مديريت جهاني رو مطالبه کرده اند يکي ديگه ميگفت....

تذکر لازم:سراغ اين پارک را در محله هاي جرم خيز تهران نگيريد!!!

 وانت نوشته ترقه اي: اگر بر روي  آب روي خسي باشي  واگر به هوا پري مگسي باشي پس دل بدست  آر  تا  كسي باشي

کلام ترقه ای:در مملکتي که فقط دولت حق حرف زدن دارد هيچ حرفي را باور نکنيد (دکتر شريعتي)

 ایضا: اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است .(اپیکتت)

ديالوگ فيلم ترقه اي: خانه سبز(زنده ياد مسعود رسام)-تيتراژ پاياني: سبز سبزم ریشه دارم /من درختی استوارم/سبز سبزم ریشه دارم / در زمستان هم بهارم / شور و عشق و شادیم را / از خدایم هدیه دارم  / هرچه هستم، هرکه باشم / چشمه‌ام، پاکم، زلالم

 لینک ترقه ای: عکسي از تشيع پيکر دوست خوبم مسعود رسام

ایضا: 8 واقعيت جالب از 8 گوشه جهان

ایضا: اولين قرباني تصادف اتوموبيل در ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:31  توسط عین-جیم  | 

عجب رسمیه!!!

پدر 80 ساله آقای مدیر عمرش رو داده بود به شما و آقای مدیر یکی از بزرگترین مسجدهای شهر رو برای مجلس ترحیم انتخاب کرده بود و من  و تعدادی از همکارها هم برای اینکه مدیرمان تنها نباشه در چپ و راست آقای مدیر شانه به شانه جلوی مسجد وایستاده بودیم و به میهمانان خوش آمد میگفتیم!

هر چند دسته گلهای غول آسا که مسجد رو ـ نعوذبالله ـ به جنگل تبدیل کرده بود و آدمهای سیاه پوش با هیاهوهای ناشی از ماچهای صدا دار متوفی رو از یاد برده بودند اما ناله حزین مداح که  تصینف "عجب رسمیه رسم زمونه .... میرن آدمها..." رو میخوند کافی بودکه یک مرتبه ناخواسته من رو یاد پدر مرحومم بیاندازه و بی اختیار شروع کنم گریه کردن حالا گریه نکن کی گریه بکن. هر چی مداح به صداش بیشتر تحریر میداد من بیشتر گریه میکردم. حالا مداح تحریر بده و من گریه بکن. این اوضاع و احوال چند دقیقه ادامه داشت که یکمرتبه یکی از همکارها یک سقلمه به پهلوم زد و یواشکی در گوشم گفت:آقای مدیر تشکر میکنه و میگه خودت رو بیشتر از این اذیت نکن!!!

روح لطیف آقای مدیر بعلاوه یادآوری هزار و یک بدبختی از این دوره زمونه نامرد باعث شد که بغضم دوباره بترکه و این بار خیلی شدیدتر گریه کنم طوری که چهار ستون بدنم میلرزید . بعد از چند دقیقه برادر آقای مدیر کنارم آمد و گفت:شما خیلی مهربونید تو رو خدا اینطور خودتون رو اذیت نکنید اگر ناراحت هستید برید یک گوشه بشینید"

برادرآقای مدیر رو بغل کردم و همینطور که گریه میکردم گفتم:من هم درد شما رو دارم من هم شما رو درک میکنم آخه من هم پدر از دست داده ام...و همینطور که اشک میریختم با لپم آب بینی و اشکم رو که روی کتش ریخته بود پاک کردم

دیگه گریه کردن دست خودم نبود مثل ابر بهار اشک میریختم تازه یادم افتاده بود چقدر بدبختی دارم. تازه یکجا رو پیدا کرده بودم که بتونم بدون رودربایسی یک دل سیر گریه کنم دیگه میتونستم با صدای بلند عقده دلم رو خالی کنم دیگه با مهمونها کاری نداشتم فقط دو تا دستم رو جلو صورتم گرفته بودم و هق هق گریه میکردم آخ که چه کیفی میداد!!!

برا یه لحظه دستم رو از صورتم برداشتم که دیدم  آقای مدیر داره با عصبانیت به من اشاره میکنه که نزدیکش برم.وقتی رفتم دستم رو گرفته و من رو به گوشه ای کشید وگفت:آخه مرد حسابی تو مگه بابای من رو اصلا دیده بودی که اینطور گریه میکنی؟ تو که میبینی من گریه ام نمیاد و هیچکی گریه نمیکنه پس چرا کاسه داغ تر از آش شدی ؟ چرا داری آبروی من رو میبری؟ الان هر کی ببینه فکر میکنه... استغفرالله..

اشکم خشک شد با ناراحتی رفتم واسه خودم یک گوشه ای نشستم و دیگه هم گریه نکردم اما بعدها از یک دوست مشترک شنیدم که بند تنبان پدر آقای مدیر کمی شل بوده و ایشون چند همسر شناخته شده و نشناخته در سطح شهر داشته!!! و گریه های بی ریای من!!! این بیم رو برای آقای مدیر ایجاد کرده بود که نکنه بستگانش فکر کنن که من هم یکی از برادران نا تنی و یکی از فرزندان متوفی هستم که جدیدا کشف شدم و از باب ارادت به پدر از سایر برادرانم وفادارترم!!!

پی نوشت:تو این دوره زمونه گریه هم سیاسی شده!!!

 وانت نوشته ترقه اي:در قمار زندگي عاقبت ما باختيم / بسکه تک خال محبت بر زمين انداختيم

کلام ترقه ای: " براي اداره كردن خويش،از سرت استفاده كن.براي اداره كردن ديگران ، از قلبت ". دالايي لاما

ایضا: آنچه باعث آزار ما ميشود زندگيست.يک بيمار وقتي ميميرد تمام دردهايش تمام ميشود(مترلينگ)

ایضا:خوشبختی میان پرده بدبختی است .(دون مارکی)

 دیالوگ فیلم ترقه ای:گوزنها-مسعود کیمیائی- سید(بهروز وثوقی):وقتی گریه م میگیره ... هنوز امیدوار میشم که جون دارم..به سلامتی اونوقتا... قدرت(فرامرزقریبیان):تو همیشه جون داری.. از وقتی آخرین عرقو با تو خوردم .. دیگه عرق نخوردم..تا حالا هف هش ساله.. به سلامتی اون شبا...سید:وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره.. حالا که اومدی میفهمم کی اومده... ای... هنوزم کم حرف میزنی.. هنوزم ماتی...هنوزم تو چشات عشقه... حتما هنوزم دروغ نمیگی... عین یه کفتر رو شونه ی  من... صفای قدمت..

لینک ترقه ای: مناطره دکتر زیبا کلام با مرتضی نبوی

ایضا:1۰ نفر از عجیب ترین آدمهای دنیا(با حضور یک ایرانی!)

ایضا: 10 ترس رایج در انسان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:9  توسط عین-جیم  | 

گوه یا هلوی بالفطره!!!

خبرنگاري رو تازه شروع کرده و پر از هيجان و جنب و جوش بودم و سر پر سودائي داشتم به همين خاطر رابطه صميمانه اي با سردبير پيدا کرده بودم و در اوقات بيکاري به قول امروزيها با هم حال ميکرديم و از هر دري با هم گپ و گفت داشتيم.

روزي سردبير از من پرسيد" که فلاني را ميشناسي؟ و اگر آره اون رو چه جور آدمي ميدوني؟" من که از قبل فلاني رو ميشناختم با قاطعيت گفتم:آره مثل کف دست ميشناسمش. يک آدم گوه با اخلاق سگي، چشمان هيز ،عقده اي، خود بزرگ بين، عوضي، حسود، پدر سگ، پفيوز، نامرد به تمام معنا، بي قيد، گدا صفت۷ زير آب زن ،آدم فروش،... اصلا يک گوه بالفطره!!!

سردبير وقتي با کلام قاطع من روبرو شد پرسيد:حالا که اطلاعاتت درباره اشخاص اينقدر خوبه ببينم بهماني رو هم ميشناسي؟

بر حسب تصادف من بهماني رو هم ميشناختم با خنده فاتحانه اي گفتم:چرا که نه؟اتفاقا بهماني يک آدم به تمام معناست، مهربون ،دوست داشتني، تو دلبرو، راز دار ،با مرام ،با تعصب ،بي شيله پيله، مشتی ،رفيق باز، گره گشا ،همدمبی ریا، خوش اخلاق، رفيق روزهاي تنهائي، دست و دلباز ،اصلا يک هلوي بالفطره!!!

سردبير موسفيد دستي به سر کچلش برد و در حاليکه سيگاري به گوشه لبش ميگذاشت آهي کشيد و گفت:عين جيم جان!من خودم هم فلاني رو ميشناسم و هم بهماني را. اما نه فلاني به اون بديهاست که تو ميگي و نه بهماني به اون خوبيهاست که تو براش سنگ تموم گذاشتي.!!! هميشه در قضاوت در خصوص افراد يک جاي خالي بگذار که اگر روزي نظرت عوض شد و عکس تصوراتت برات ثابت شد بتوني راهي براي پس گرفتن نظرت داشته باشي.به خاطر همين هيچ وقت درباره افراد قاطعانه اظهار نظر نکن يک وقت ديدي طرف تو زرد از آب در آمد يا برعکس!!!

سردبير راست ميگفت. از اون روزها سالها گذشت من هم خودم يک زماني سردبير شدم و در طي روزهاي عمر با افراد زيادي بشين و برخاست کردم. بعد از مدتها حالا فهميدم چقدر درباره فلاني و بهماني اشتباه ميکردم چون دقيقا عکس تصورم شد گويا بهماني يک گوه بالفطره بود که خودش را مثل يک هلو بالفطره نشون داده بود و بر عکس فلاني يک هلوي بالفطره بود که به خاطر صداقتش به نظر يک گوه بالفطره ميامد!!!

با اينکه ديگه اون خبرنگار جوون خام اوليه نيستم اما هنوز هم در شناخت آدمها اشتباه ميکنم هنوز هم زود رو دوستي بعضي ها حساب باز ميکنم و يا بي دليل با کسي دشمن ميشم. هنوز هم در قضاوت  درباره آدمها اشتباه ميکنم!مشکل من اينه که آدمها رو سياه يا سفيد ميبينم!

وانت نوشته: دنيا محل گذره / ما می گذريم ولی اون نمی گذره،

کلام ترقه اي: لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند "  .( علی شریعتی)

 ایضا: باید دنبال شادی ها گشت چون غمها خودشان ما را پیدا می کنند   ( فردریش نیچه)  

ديالوگ فيلم ترقه اي: حسن کچل (علی حاتمی) صدای شهر فرنگی (مرتضا احمدی) : ... شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود حالی بود ، نونی بود آبی بود ، نون گندم مال مردم اگه بود ، نمی‌رفت از گلو پایین به خدا ... قصه‌ای بود ، قصه‌ی کک به تنور ، نوش آفرین ، حسین کرد ، حسن کچل .

لینک ترقه ای: گرایش متولدین ماه های مختلف نسبت به مُد

ایضا: بد ترین پدر و مادر های دنیا!

ایضا:  10 اعجوبه کوچک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:21  توسط عین-جیم  | 

وقتی حق به حقدار میرسه!!!

وقتي حق به حقدار ميرسه

بعد از یک ساعت و نیم تعقیب  یک کارتن خواب زباله گرد،بالاخره موفق شدم که عکس بالا رو بگیرم.صحنه ای که بارها دیده بودم اما موفق به گرفتن عکس نشده بودم.و وقتی این عکس رو به هر دوستي که نشون دادم  آنها نه تنها تعجب نکردند بلکه اولین جمله ای که گفتند این بود که" حق به حق دار رسیده" شاید به همین خاطر بود که این آقا در کمال آرامش و در مقابل دیدگان بی تفاوت مردم کلی جان کند تا بتواند تعدادی سکه یا اسکناس دشت کند. هر چند وقتی دید که من در میان آن جمع به کمینش نشستم و تعقیبش میکنم اعطای کارش را به لقایش بخشید و ناکام دست از تلاش برداشت!

من نمیدونم روزی چند نفر به شکرانه سلامتی یا رفع بلا یا حس نوع دوستی در این صندوقها پول میاندازند؟

من نمیدونم که آیا این افراد به عنوان سهامداران معنوی پیگیر چگونگی توزیع شدن این مبالغ هستند یا نه؟

اما خوب میدونم که بسیاری از مردم هر روزه پولی برای فقرا کنار میگذارن. حالا هر کس با نیتی که داره اسمی براش انتخاب مبکنه و هر کس یک نوع انرا با واسطه یا بی واسطه در اختیار نیازمندان قرار میده

اما خوب میدونم در کشوری  که مردمش با 12/1درصد جمعيت جهان به تنهائي از 6 درصد منابع طبيع جهان برخوردارند  و همين مردم روی سرمایه عظیم نفت و گاز خوابیده اند. مملکتی که از معادن و ذخایر وسوسه انگیز برای اغیار برخوردار است. دیاری که از ثروت دریا و جنگل بی نصیب نیست .شایسته نیست که مردمش با وجود انبوه  کمکهای مردمی در قالب کمیته امداد بهزیستیNGO ها همچنان  در پی زباله گردی و کارتن خوابی و حق جوئي از صندوقهای صدقات باشد

هرچند که با تصویب رسیدن" لایحه هدفمند کردن یارانه ها" هیچ بعید نیست که تا چند وقت دیگر یک نفر دیگر عکس عين- جيم را در حالت خالی کردن همین صندوقها برای تامین پول آب و برق و بنزین!!! بیاندازد و در وبلاگش بگذارد!!!

پي نوشت : دوستان خس و خاشاکي ببخشيد که اين بار نتونستم مستقيما بهونه دستتون ندم!!!

کلام ترقه اي: برگ زرد شکایتی  از درخت ندارد ،چون می داند راه  دیگری جز جدایی نیست ، راهی  که هر آدمی نیز روزی به آن خواهد رسید . (اُرد بزرگ)

ايضا: يک شمع ميتواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چيزي از دست بدهد. بمانند شادی که هيچگاه با تقسيم کردن کم  نميشود.( بودا)

وانت نوشته ترقه اي: همه رنگى قشنگه جز دورنگى!

ديالوگ فيلم ترقه اي: گاوخونی (بهروز افخمی) راوی (بهرام رادان) : بابا ! راس می‌گن که مادر از دست تو دق کرد و مرد ؟ پدر (عزت الله انتظامی) : نه . من از دست مادرت دق کردم . راوی : ولی وقتی که تو مردی مادرم زنده نبود . پدر : زنده نبود ، ولی من هر شب خوابشو می‌دیدم

لينک ترقه اي:پرستوهاي عاشق در آشيونه

ايضا:زلزله شدید در انتظار این 5 شهر دنیا

ايضا:سرزمینی که زنان حکومت می کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:51  توسط عین-جیم  | 

این کار همیشه جواب نمیدهد!!!

مدير عامل تازه منصوب شده بود  و قرار شد که در اولين مراسم رسمي که در هتلي برگزار ميشد سخنراني داشته باشد

قرار شد من در لابي هتل منتظر مدير عامل محترم باشم تا ضمن خوش آمد گوئي ايشان را به محل سخنراني راهنمائي کنم. اما توي لابي اونقدر آدم کت و شلواري بود که پيدا کردن مدير عاملي که تا به حال نديده بودمش برام سخت بود!تنها اميدم اين بود که مدير عامل جديد با ديدن آرم سينه ام خودش پيش قدم شود!

انتظار زيادي نکشيدم  چون يک کت و شلواري جلو آمد  و آدرس توالت رو از من خواست. و منهم به خاطر حس نوع دوستانه راهنمائيش کردم. چند لحظه بعد يک خانم سانتيل مانتال اما چاق هم سراغ سوناي هتل رو از من گرفت و منهم به خاطر حس بشر دوستانه ايشون رو هم راهنمائي کردم. يک نفر ديگه هم آمد و در گوشم پرسيد"ببخشيد آقا شما خبر داريد که اينجا با صيغه نامه هم اتاق ميدن يا نه؟"من که همچين تجربه مشابه ای نداشتم از جواب دادن به اين سئوال معذور بودم.

تا اينکه توي اين هير و وير پيرمردي شبيه يکي از هفت کوتوله از دوستهاي سفيد برفي در حاليکه عينک بزرگي به چشم داشت و داشت  کلاه پشمي اش رو از سرش بر ميداشت و با نمايان شدن کله کچلش  همزمان با يک دست موهاي افشونش را ميزون ميکرد و با دست ديگر پلوور بنفشش را که تا فاق شلوارش پائين آمده بود تنظيم ميکرد رو به من کرد و گفت:پسرم!سالن سخنراني هتل کجاست؟

از اينکه به جاي دربون هتل مجبور بودم به همه جواب بدم خسته شده بودم به خاطر همين با بي حوصلگي گفتم:به سالن سخنراني کسي رو راه نميدن چون مراسم معارفه مدير عامل جديد ...

اون پيرمرد مهربون و خوش رو بعد از اينکه قالب دندونهاي مصنوعيش رو با زبون جابجا کرد به من گفت :پسرم  من .... هستم. همون کسي که قراره معارفه بشه!!!

با تعجب پرسيدم: چي ؟ شما؟!!!

با مهربوني بيشتري گفت:آره پسرم چطور مگه!

جاش نبود بهش بگم که من منتظر يک آدم میان سال کت و شلواري قد بلند چهارشانه اطو کشیده و جنتلمن بودم اما فرصت رو مناسب ديدم که با توجه به غليان چاپلوسي خونم که با آويزون شدن آب از  لب و لوچه ام همراه شده بود خودم رو خيلي با کلاس نشون بدم بلکه تا تنور داغه خودم رو در قلب مدير جديد جا بدم به خاطر همين گفتم: اوه ماي گاد خداي من . من  به شما خير مقدم عرض ميکنم قربان!. چه سعادتي نصيب من شد که تونستم اولين نفري باشم که خاک پاک پاي شما رو توتياي چشمم کنم قربان!!! و ديدگانم با نور جمال عالم تاب  شما روشن بشه قربان!.

بعد براي ماله کشي  نشناختن اوليه  و ربط دادن این موضوع  به ساده پوشی مدیر جدید  گفتم:هيچ وقت خودم رو نميبخشم قربان! که چطور وجود مبارک حضرتعالي رو نشناختم قربان!.حتما من رو عفو ميفرمائيد قربان! بايد من روببخشيد! قربان!آخه چون کلاه به سر داشتيد و با کلاه قيافه شما خيلي محقرانه شده بود نشناختمتان قربان!. اما هيچ افتخاري از اين بالاتر نيست که ...

آقاي مدير عامل با همون مهربوني سابقش گفت:پسرم ممنونم از لطفت. اما اگه منظورت از کلمه "محقرانه" همون "متواضعانه "است بايد بگم که سعي کن که قبل ازهر چيزي معني حرفت رو بفهمي

پسرم سعي کن به جاي قشنگ حرف زدن حرف قشنگ زدن رو ياد بگيري!!!

پي نوشت بي ريط: آخ! که این روزها عاشقتم سودوکو البته بعد از انار!!!

کلام ترقه اي: انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود .(( اديسون ))

ايضا:  عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))

وانت نوشته ترقه اي: هلاكتم چلو كباب

ديالوگ فيلم ترقه اي: کمال الملک (علی حاتمی) عضدالملک (هوشنگ بهشتی) : ان شاالله که سال آینده این باغبان پیر خدمتگزار ، توفیق تقدیم نهال بومندی دیگری داشته باشد . ناصرالدین شاه (عزت الله انتظامی) : امیدوار نباش ، مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی بلال نیست آقا ، که هر سال محصول بهتری داشته باشد . در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی درخشان ، الباقی سوسو می‌زنند .

لینک ترقه ای: مردهای ایرانی یاد بگیرند!!!

ایضا: ۱۰ عکس دستکاری شده برتر قرن از نگاه تایم معرفی شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:50  توسط عین-جیم  | 

بوق با مخلفات!

داماد را تا به حال نديده بودم. عروس خانوم هم چون خيلي مقيد بود روي خودش رو با تور پوشانده بود. ما هم که به عروسي نرسيده بوديم فقط تونستيم لحظه آخر به جلوي باشگاه برسيم و فقط براي رفع گلايه ماشين عروس رو مشايعت کنيم.

ماشين عروس يک پرشيا سفيد رنگ بود که براي خودش ميرفت و من به خاطر اينکه وفاداريم رو ثابت کنم تا ميتونستم بوق ريتميک خرکي ميزدم و با همراهي فلاشر و رقص برف پاک کن سنگ تمام گذاشته بودم.

ماشين عروس همچنان به راه خودش ادامه ميداد و منهم براي عرض ارادت بيشتر دستمال از پنجره ماشين بيرون بردم و همچون مرحوم آقاسي رقص دستمال راه انداخته بودم.

ماشين عروس اتوبان کرج رو طي ميکرد منهم براي اينکه تاخير دير رسيدن به عروسي رو جبران کنم عرض ارادتم رو با بيرون بردن کله از پنجره و داد و فرياد و خوندن ترانه هاي شهرام شب پره نشون ميدادم.

ماشين عروس پل فرديس رو به سمت قزوين ادامه ميداد و منم که  به عروسي نرسيده بودم براي دلجوئي و اظهار دوستي علاوه بر زدن بوق ،روشن کردن فلاشر، رقص برف پاک کن، تکان دادن دستمال، کله بيرون کردن و آواز خوندن حرکات قيقاژ رو هم در وسط اتوبان به عملکردم اضافه کردم.

ماشين عروس اين بار به کناري زد و توقف کرد . من هم حدود دويست متر جلوتر نگه داشتم و دنده عقب برگشتم.فکر کردم يا مشکلي پيش آمده يا داماد و عروس قصد تشکر دارند!

داماد محترم در حاليکه از ماشين بيرون آمده بود از من پرسيد"ببخشيد آقا! ميتونم ازتون بپرسم چرا شما ما رو ول نميکنيد ؟نکنه ميخوايد تا خود قزوين با ما بيائيد؟!!!"

زدم رو شونه هاش و گفتم"مگه شما ميخوايد بريد قزوين؟ اما خوب اشکال نداره هر کي طاووس خواهد جور هندوستان کشد"

گفت:ما که از بستگان خداحافظي کرديم و خواستيم که به خونه هاشون برگردند تنها شما هستيد که گير سه پيچ داديد و ول نميکنيد و با اين حرکاتتون داريد براي ما دردسر درست ميکنيد!!!

من که از قدر نا شناسي داماد ناراحت شده بودم پرسيدم"اين  به جاي دست درد نکني يه آقا دوماد؟ شما کي خدا حافظي کردي که ما متوجه نشديم؟"

در اين بين عروس خانوم توري رو کنار زد و من متوجه شدم اي دل غافل  عروس خانوم که فاميل ما نيست!!!  پس نگو ما تو اين مدت ماشين عروس رو اشتباه گرفتيم و يک جا که دو تا پرشياي عروس با هم بودند ما فاميل خودمان رو ول کرديم و افتاديم دنبال فاميل ديگرون!!!

وقتي کوکورانه دنبال کسي بيافتي و شروع کني به چاپلوسي آخرش ميشه همين ديگه!!!

وانت نوشته ترقه اي:  زغال قليونتم/ميسوزم تا بسازمت!

کلام ترقه اي: ما زير بار زور نميرويم مگر آنکه زورش زياد باشه!!!(؟)

ايضا: در آسمانی با اين عظمت سهم پرنده بی نوا فقط يک گلوله بود(؟)

ديالوگ فيلم ترقه اي: آرامش در حضور دیگران (ناصر تقوایی) سرهنگ (اکبر مکشین) : یه وقتی بود قدم تو میدون سربازخونه که می‌ذاشتم ، شیپور پادگان نعره می‌کشید . چی بود ؟ چه خبر بود ؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن . ایست خبردار . من داد می زدم ، آزاد !

لینک ترقه ای: آرامگاه مجازی

ایضا: آخر دوست داشتن!

ایضا:مشاوره ازدواج به دختران دم بخت!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:7  توسط عین-جیم  | 

لطفا بوق نزنيد!

پرسيدم "حالا امن و امانه؟اين موقع شبي يک وقت لختمون نکنن" ليدر تور گفت:خيالت راحت راحت توي اين کشور آب تو دل کسي تکون نميخوره امن امانه"چنان محکم گفت که قوت قلب گرفتم و ساعت 2 نصف شب  جاده ساحلي رو براي قدم زدني متفاوت انتخاب کردم. نه ماشيني، نه صدائي ،نه آدميزادي ،فقط سکوت بود و سکوت ،با چاشني صداي دريا!

نميدونم چقدر از قدم زدن شبانه گذشته بود که نوري مثل نور چراغ قوه از پشت ميتابيد. آنقدر ضعيف بود که توجهي نکردم اما چشمک زن شدن نور متعجبم کرد و برگشتم که مبدا نور را پيدا کنم .

در کمال تعجب ديدم نا خواسته سد راه يک دوچرخه سوار شدم و آن مادر مرده که تعادل دوچرخه اش داشت بهم ميخورد ميخواست  با چراغ زدن ممتد من رو متوجه جضورش کنه تا بلکه من راه رو براش باز کنم!

نگاهي به دوچرخه اش انداختم که اتفاقا مجهز به زنگ و بوق هم بود که البته به گمانم دوچرخه سوار براي اونکه عامل ترس توي اون موقع شب نباشه از دراوردن هر نوع صدا دريغ کرده بود.

راه را باز کردم و چون زبونشون رو بلد نبودم با تکان دادن سر لبخندي توامان تحويل هم داديم

البته اشتباه نکنيد اون دوچرخه سوار يک مرد 47 يا 48 ساله جا افتاده نبود، اون فقط يک نوجوان17 يا 18 ساله بود!!!

چند روز پيش با پسر خاله ام براي گشتي شبانه و زيارت امامزاده صالح با چاشني بستني خوري ساعت 12 شب با ماشين راهي تجريش شديم.

خيابونها خلوت بود و  هر از چند گاهي دختران و پسران جوان شونه به شونه و پهلو به پهلو دست تو دست هم مشغول قدم زدن بودند امانکته تعجب برانگيز براي من اين بود که پسر خاله ام هر چند دقيقه يکبار از صندلي بغل دستي به طرف من خم ميشد و بوق ماشينم رو بطور ممتد به صدا در مياورد و قه قه ميزد زير خنده !!!با تعجب علت کارش رو پرسيدم

پسر خاله ام در حاليکه از خنده اشک توي چشماش جمع شده بود گفت :ماشين تو بوقش خيلي خرکيه!!! تو خلوت شب وقتي ميزني برق سه فاز از مردم ميپره . اين بوق جون ميده براي مردم آزاري و کيف کردن!!!و دوباره دستش رو گذاشت روي بوق و دو نفر ديگه رو ترسوند

البته اشتباه نکنيد پسر خاله من يک جوون 17 يا 18 ساله نيست اون يک مرد جا افتاده 47يا 48 ساله ست !!!

پي نوشت: آدم بايد خيلي خوش ذوق باشه که از ترس ديگرون اشک شوق توي چشماش جمع بشه!!!

 کلام ترقه اي :تنها کسی که از جلو من کنار رفت در الکترونیکی اداره بود!

 ايضا:برداشتن قدمهاي بزرگ در زندگي باعث پاره شدن خشتك انسان ميشود!

 وانت نوشته ترقه اي: نمیخام شمع باشم دخترا فوتم کنن * میخام سیگار باشم لوطیا دودم کنن

ديالوگ فيلم ترقه اي: خواستگار (علی حاتمی) وسواس الدوله (صادق بهرامی) :‌خب ، دفعه‌ی قبل به کجا رسیدیم ؟ خاوری (پرویز صیاد) : عرض کردم معلم خطم و شما فرمودید به‌به !

لینک ترقه ای: خواب واگیر دارد!!!

ایضا: منکه خیلی خوشم امده شما هم ببینیدشون

ایضا: طالع بینی شش ماه دوم سال برا شما!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:4  توسط عین-جیم  | 

جيگري راه راه!

طبق معمول درسر قراري که با يکي از دوستان داشتم زود رسيدم و براي اينکه خودم رو سرگرم کنم پشت ويترين مغازه ها پرسه ميزدم .زمان قرار ساعتي بود که پرنده توي خيابونها پر نميزد به  همين خاطر فروشنده ها از سر بيکاري مگس ميپروندن.

پس از سان ديدن از مغازه ها   لباسهاي اجق وجق يک بوتيک بد جور توجهم رو به خودش جلب کرد لباسهاي پاره تصويرهاي شيطاني و يقه هاي عجيب و غريب و... به خاطر اينکه  تا دوستم بياد مشغول باشم و از آخرين مدهاي لباس و فشن سر دربيارم وارد مغازه شدم که از قضا يک فروشنده جوان و خوش تيپ انگار منتظر ورود من بود به خاطر همين بعد از سلام و خوش بش اوليه گفت:ببخشيد قربان!ميتونم بپرسم که شما از چه نوع لباسهائي معمولا استفاده ميکنيد. چون جنسهاي مغازه ما جوره و شما هر چي اراده کنيد در اختيارتون ميگذاريم

منم براي حفظ آبرو و راحت کردن خيال فروشنده که فقط لباسهاي آنچناني داشت گفتم:من لباسهاي ساده ميپوشم البته با رنگهاي شاد که فکر نکنم توي اين مغازه پيدا بشه!

يک مرتبه همون مرد همکارش رو صدا زد و گفت:محمود محمود! بدو آقا رو ببر اون پشت(منظورش ته مغازه بود) و لباسهاي ساده با رنگ شاد رو نشونشون بده

محمود هم همين کار رو کرد. اتفاقا تا دلتان بخواد لباس ساده داشت با رنگ شاد!!!

لباسها رو ورانداز ميکردم و زير لب به دوست وقت نشناسم و بي تعهدم فحش ميدادم که فروشنده به سراغم آمد وگفت: معمولا چه مارکي ميپوشيد؟بوسني لاکوست  دلونگي  دي ان جي ...؟

به خاطر اينکه طرف کم بياره دنبال مارکي گشتم که نباشه و بعد از جستجو گفتم: لي وايز من معولا لي وايز ميپوشم

اون مرد دوباره صداش بلند شد و گفت :محمود محمود! بدو برا آقا لباس ليوايز ساده با رنگ شاد بيار!!!

و محمود در چشم بهم زدني صد تا از همون لباسهاي ساده با رنگ شاد آورد

تيرم به سنگ خورده بود ضمن اينکه به دوست نا رفيقم زير لب فحش بالاي 18 ميدادم دنبال رنگي گشتم که نداشته باشه! بعد از کلي جستجو با خوشحالي گفتم:من رنگ جيگريش رو ميخوام که مثل اينکه نداريد!

دوباره فروشنده صداش رو با اين مضمون بلند کرد که:محمود محمود بدو براي آقا لباس لي وايز ساده  با رنگ شاد جيگري بيار! و محمود هم اورد.

به شانس بد خودم لعنت فرستادم که اگر واقعا من چيزي رو ميخواستم و دنبالش ميگشتم محال بود پيداش کنم بعد در پي بهونه بعدي گفتم:عه اينکه راه راه نيست. چون دوستان من ميدونند که معمولا لباسهاي راه راه ميپوشم!

فروشنده دوبار گفت:اتفاقا شما خيلي خوش سليقه ايد چون مدله انتخابي شما رو بورسه!بعد اضافه کرد:محمود محمود! بدو براي آقا يک پيرهن ساده با رنگ شاد جيگري راه راه بيار!!!و محمود هم اورد!

 ديگه هيچ بهانه اي نبود مگر اينکه به آستين لباسها گير بدم به خاطر همين گفتم:عه اين لباس که آستين بلنده. آخه تمام دوستام میدونند که من همیشه پیرهن آستین کوتاه میپوشم!

فروشنده باز رو به محمود کرد و جمله هميشگي رو با اضافه کردن "آستين کوتاه "عنوان کرد که اين بار محمود گفت:اما اوستا آستين کوتاه ها که تموم شده!!!

واي که چه خبر خوبي. دستانم از خوشي شروع به لرزش کرد!. لپم گل انداخت!.اشک شوق توي چشمام جمع شده بود!نيامدن دوستم رو فراموش کرده بودم اما نبايد کم مياوردم به خاطر همين با لحن طلبکارانه اي صدام رو بلند کردم وگفتم:َشما که گفتيد جنسمون جوره مثل اينکه وقت ما براي شما ارزشي نداره بيخود معطلم کرديد اگه ميدونستم ميرفتم يک مغازه ديگه...

اما فروشنده با خونسردي گفت:!آقا شوما يک دقيقه صبر کن و بعد با صداي بلند گفت:محمود محمود! بدو اين لباس رو براي حضرت اقا آستين کوتاهش کن که از دست ما دلگير نشه و دست خالي نره!!!

محمود متر رو از دور گردنش باز کرد و در حاليکه داشت سر متر رو روي شونه ام ميگذاشت پرسيد:ببخشيد آقا از روی بازو کم کنم  يا از رو آرنج؟؟؟

با لحن شکست خورده اي گفتم:فرقي نميکنه اوني که بايد کم ميکردي روي من بود که اونهم موفق شديد!!!

پي نوشت : لعنت به هر چي دوست بد قوله !

پيام بازرگاني: يک پيرهن ليوايز ساده با رنگ شاد جيگري راه راه البته آستين کوتاه شده موجود است يک چارم قيمت .

وانت نوشته ترقه اي: به چه جرمیست به بیداری شب محکومم!

کلام ترقه اي: از دشمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار. (چارلي چاپلين)

ديالوگ فيلم ترقه اي: آدم برفی (داوود میرباقری) اسی (داریوش ارجمند) : مارک کجایی ؟ عباس (اکبر عبدی) : حول و حوش نواب . اسی : نوابت هم خوبه آق کمال ، خوش اومدی . عباس : اسمم عباسه ، فامیلیمم خاکپوره . اسی : اسمت مراد ماست ، فامیلیت مرام ما

لینک ترقه ای: مردهای ایرانی یاد بگیرند!

ایضا: تصاویر انواع بوسه(18+)

ایضا: طالع بینی متولدین ماه مهر(خاتمی-موسوی-کروبی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:46  توسط عین-جیم  | 

گمشده!

پس از پايان مجلس ختم در حياط مسجد با دوستان و آشنايان حال و احوال ميکردم که پسر خاله ام در حاليکه دست مردي ميانسال روستائي رو در دست داشت به طرفم آمد و من رو به اون فرد نشون داد و گفت:بيا اينم عين جيم جانت. پسر مرحوم ابراهيم خدا بيامرز که اينقدر دنبالش ميگشتي.

آن مرد ناشناس در حاليکه لبخند پر ذوقي بر لب داشت به روي پنجه پا بلند شد و من رو محکم در بغل گرفت و با ترکيدن بغضش همراه با گريه گفت:آه عزيزم اي يادگار ابراهيم! . تو چه بزرگ شدي!!!خدا رو شکر ديگه براي خودت مردي شدي!!!

من که اصلا نشناخته بودمش با تعجب و زور او را از خودم جدا کرد و ضمن تشکر و تعارف هاج و واج بهش ذل زده بودم که خودش به کمکم آمد و گفت:مثل اينکه من رو نشناختي عين جيم جان!. يادگار ابراهيم!. منم  ديگه مجتبي!. حق داري من رو نشناسي عزيزم..!!!

هنوز حرفش تموم نشده بود که دوباره روي پنجه بلند شد و محکم بغلم کرد و مجدادا زد زير گريه.

منکه تعجبم بيشتر شده بود و هنوز در افکارم دنبال رگه هاي آشنائي ميگشتم دوباره اون رو از خودم جدا کردم و با تعجب همچنان من من ميکردم که آقا مجتبي دوباره به کمکم آمد و گفت:فکر کنم هنوزهم من رو يادت نيامد . حق داري يادگار ابراهيم.! منم مجتبي پسر مرحوم جعفر خان"

مثل دفعه قبل هنوز حرفش تموم نشده بود که دوبار رو پنجه بلند شد و در حاليکه من رو بغل کرده  و غرق بوسه ميکرد گفت:"تو چقدر بوي پدرت رو ميدي اي يادگار ابراهيم"

پاک گيج شده بودم چون حالا مشکل دو تا شده بود آخه من اصلا  اسم جعفر خان رو هم نشيده بودم. اما بازم مجتبي به کمکم آمد و گفت:حتما بازم نشناختي . بابا ! جعفر خان پسر پسر عموي بابات رو ميگم.

و باز هم حديث پنجه و غرق بوسه و ...

براي خاتمه دادن به اين ماجرا و سر نرفتن حوصله شما دوستان بالاخره تظاهر کردم که اون رو شناختم و براي اثبات اين کار من هم زانوهايم رو خم کردم او را محکم بغل کردم و همچنان که صدام رو همراه با بغض کرده بودم گفتم:واي! چه شرمندگي بزرگي که من شما رو نشناختم. اي يادگار جعفر خان. واقعا که تو هم بوي جعفر خان رو ميدي"

اين موضوع بالاخره فيصله پيدا کرد و من متحير از اينکه چطور يک عده صادقانه به دنبال گذشته شون ميگردند در حاليکه من از تبار خودم هم بي خبرم.!اگر خيلي زرنگ باشم و با غيرت شايد که مزار همين که من يادگارباشم رو فراموش نکنم!

پي نوشت:ميدونم چي تو ذهنتون ميگذره اما حقيقتش منم از فلسفه اون بوس ها و بغلها چيزي سر در نياوردم!!!

ایضا:بنا نداشتم در این وبلاگ از مرگ  و میر بنویسم اما فاجعه درگذشت زود هنگام پرویز مشکاتیان که بهت و عزای بزرگی را ایجاد کرد نمیتواند از قانون خود ساخته ام پیروی کند. مصیبت درگذشتش را به دوستدارانش تسلیت میگم

ایضا:بادمجون بم آفت نداره. از دوستانی که طی چند روزی که نبودم جویای حالم بودند یا سراغم رو از آسایشگاه روانی یا سینه قبرستون گرفتند سپاسگذارم!!!

کلام ترقه اي: تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم. (سانتابان)

ايضا: مي توان حقيقتي را دوست نداشت، اما نمي توان منكر آن شد. (روسو)

وانت نوشته ترقه ای: وانت روشنفکر (لطفا کلیک کنید!)

ديالوگ فيلم ترقه اي: دیوانه‌ای از قفس پرید (احمدرضا معتمدی) منشی (رضا سعیدی) : جناب قاضی ، این بدبخت بچه‌اش کجا بود ؟! وقت جنگ که خودش هنوز بچه بود ، وقتی‌ام برگشت که دیگه بازنشسته شده بود .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:51  توسط عین-جیم  | 

ديوونه!

نگهبان گفت:"بي آزارند با کسي کاري ندارند ميتوني از نزديک نگاهشون کني!"اما مسئله من ترس نبود اصلا دل ديدن اينجور آدمها رو ندارم به خاطر همين از پشت درختها و از فاصله 20 متري  بهشون دقيق شدم.

زني پريشون حدود 40 ساله ترانه امشب شب عشقه هايده رو با تمام وجود ميخوند! هفت هشت نفري هم دور و برش براش دست ميزدند و به نشان رقص صرفا دستاشون رو طوري که دارند يک پياله رو ميچرخونند تکون ميدادند.

چند قدم جلوتر رفتم تا ترانه قبلي تموم شد و يکنفر ديگه ترانه ديگه اي رو شروع کرد. صداي هلهله و شاديشون قطع نميشد. وقتي به خودم آمدم ديدم نا خواسته تا چند قدمي شون پيشروي کردم. اين رو وقتي متوجه شدم که يکيشون به محض اينکه من رو ديد  به بقيه دوستاش با دست نشونم داد.و اونها هم همه نگاهشون به من معطوف شد و با هم دسته جمعي زدند زير خنده!!! انگار که با يک ديونه روبرو شدند!

اين موضوع رو موقعي بيشتر حس کردم که تک تک با نشون دادن من در گوش هم يک چيزي ميگفتند و با تمام وجود ميزدند زير خنده. من همينطور وايستاده بودم و اونها هم همينطور ميخنديدند.

تا حالا جماعتي اينقدر صادقانه و صريح و رک و بدون رودربايسي و تعارف اينطور بهم نخنديده بود!

حس غريبي بهم دست داد و اين سئوال تکراري و اما بي جواب که:از کجا معلوم که اونها راست نميگن!

هميشه من بودم که به اونها ميخنديدم اما از کجا که من خنده دارتر نباشم۰شاید اونها برای خندشون دلیل منطقی تری داشته بودند.

شايد اونها از دلبستگي هاي واهي ،حب و بغضهاي عقده اي، رياکاريهاي حرفه اي، پفيوز بازيهاي دروني و هزار درد صعب العلاج روحي و دروني  امثال من اطلاع داشتند. شايد اونها ميديدند آنچه که من نميبنم.

هيچي نگفتم و براي اينکه بيشتر بهم نخندند ، برگشتم اما صداي يکيشون توي گوشم هنوز ميپيچه که با صداي بلند گفت:عمو بازم بيا اينجا آخه تو خيلي خنده داري!!!

شما هم اگه تونستيد يک سر بهشون بزنيد .ببينيد به شما هم ميخندند. آدرسشون جاده شهريار آسايشگاه معلولان ذهني قدس وابسته به بهزيستي.اگر هم نه! به مکانهاي مشابه اش بريد . چون تا دلتون بخواد از اين مراکز هست!! عیدتون هم مبارک!

کلام ترقه اي: خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

ايضا: مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. (گوته

پشت وانت نوشته ترقه ای:خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه!

ديالوگ فيلم ترقه اي: سوته دلان (علی حاتمی) مجید (بهروز وثوقی) : خوش به سعادتتون که می‌رین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجید تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، وگرنه خودت مصیبتی ، دلت کربلاس !

لینک ترقه ای: ۷تفکر مضر برای سلامتی!

ایضا: مردان 2 برابر زنان دروغ میگویند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 10:31  توسط عین-جیم  |